صندلی چرخدار پسرها اگر پشت شمشادهای حیاط بیمارستان میلاد باشد و تو فقط سرهایشان را ببینی ، خیال می کنی دوقلوهایی سالم هستند با چشمهای درشت سیاه ، مژه هایی بلند و خنده هایی شیرین که پشت شمشادها از سر بازیگوشی پنهان شده اند ؛ اما اگر عظمت ، مادرشان صندلی چرخدار کهنه را هل بدهد و شمشادها جا بمانند آن وقت 2 پسربچه می بینی با تن های مچاله و استخوان های کج و معوج که دیگر جایی برای شکسته شدن ندارند و هنوز مثل ساقه های گل ناز نرمند، در وحشت یک تلنگر.
زئیر خودش هم نمیداند چند ساعت طول کشید تا با 276
افغانی دیگر که مثل جسد، پشت کامیونی لکنته روی هم
ریخته بودند و از تنهای زخمی شان بوی تعفن میآمد، از
چخچران به کرمان برسد. زئیر حالا فقط چهره خاک گرفته
دختری را یادش میآید که کنار او، زیر سنگینی انبوه
آدمهای دیگر، دندههایش شکست، دهانش کف کرد و جان
داد، اما راننده حاضر نشد بایستد و زئیر 6 ساعت صورت
مچاله شده از درد جسد را تماشا کرد.
این مطلب تقدیم شده ، به عزیزترین دوستم که حالا مرده است.
اصلانمی دانم چرا این روزها گاهی، او حتی وقتی می خندد چشم هایش
بی اختیار خیس می شوند و غریبه ها نهیبش می زنند که: «لابد غمی داری!» اما
تو و او مگر چه غمی دارید؟
حالاکه تصویری بزرگ از تو را با آن شکم دریده از ترکش که چنگ انداخته
ای به خاک و درد می کشی، نرسیده به بیلبورد های تبلیغاتی سشوار و ماکارونی
و پفک و جاروبرقی در خیابان آویخته اند تا بچه مدرسه ای هایی که صبح ها
صورتشان را به شیشه اتوبوس می چسبانند، تو را هر روز صبح ببینند که چطور
ترکش، پوست نازک شکمت را شکافته است و چطور درد می کشی و چطور
شیمیایی می شوی و چطور موج تو را می برد تا ناکجا، تا مجنون و چطور جان
می دهی.
مجلس تصمیم میگیرد
تصویب لایحه حبسزدایی
ساناز 19 ساله ! تنها کسی است که هربار قصد دارم از مجازاتهای جایگزین حبس بنویسم، جلوی چشمم ظاهر میشود، او را در کارگاه خیاطی بند زنان زندانی زندان اوین دیدم، نشسته بود و به اردکی پارچهای سوزن میزد و معصومیت روزهای کودکیاش را نه ابروهای نازک کردهاش از او گرفته بود، نه لحن به قول خودش «داش مشتی» حرف زدنش.
ساناز، هنوز ساناز بود، 19 ساله. راست یا دروغ، گفت جرمش کیفزنی است و وقتی من تکرار کردم: «کیفزنی؟»! بغض کرد: «مجبور بودم، تو که جای من نیستی...» گفت: «اینجا خوبه، تازه من یه عالمه دوست دارم» و اشاره کرد به زن کناریاش که بعدتر وقتی گفتم: «آنها که شوهرشان را کشتهاند، دستشان را ببرند بالا»! آن زن بلافاصله دستش را بالا برد و گفت: «من! من شوهرم را کشتهام»!
گوش کنید! صدای پا را نمیشنوید؟ افزایش 547 درصدی کشفیات شیشه در تهران، از جنبه تلاش نیروی انتظامی در مبارزه با مواد مخدر قابل اعتناست، اما از پس سطرهای این خبر صدای پای فاجعهای به گوش میرسد که نزدیک میشود و هشدار میدهد افزایش کشفیات این مخدر به معنای سیر صعودی در تولید و توزیع آن است.
سیاه و سپید، مثل چوقاهای لیلی
یک روز در اواسط دی گفتند: «باید بار سفرم را ببندم و تا دورترین روستاهای برف گرفته چهارمحال و بختیاری بروم که از تحولات 30 سالهشان پس از انقلاب سال 57 بنویسم.»
کمتر از یک هفته بعد، من و عکاس، راهی شدیم و حاصل سفر 3 روزهمان به دور افتادهترین روستاهای محصور در مشتگره کرده زاگرس گزارشی شد که مثل چوقاهای لیلی 19 ساله در مازرشته، نه سیاه سیاه است، نه سپید سپید و مثل زهرای 5 ساله که روی بامهای گلی و سست تلخهدان میدوید، شلوغ و پر راز است و مثل خندههای ضربعلی 70 ساله در مور و تلتاگ، صادقانه است و مثل نخهای پره کرده سنگینجان 40 ساله، مختصر و مفید شده است تا حوصلهتان سر نیاید و روشناییاش مثل فانوس نفتی و کوچک فرنگ خاتون 60 ساله در شلیلآباد، که حریف تاریکی ده نمیشد، هنوز کم جان است و خیلی از روستاهای دور را که کولاک و برف قرقشان کرده بودند کم دارد.